#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_324
- مامان جان! اصلا این یه خواستگاری معمولیه. میتونی بعدش بگی نه و جواب منفی بدی. همین.
بازم سکوت کردم که گفت:
- دخترکم، من بد تو رو که نمیخوام. میخوام؟
پتو رو گوشهای انداختم و نشستم روی تخت. نگاهش کردم و دلگیر گفتم:
- نه مامان جان. ولی من هنوز بچهم. چند ماه دیگه تازه میشه ۲۰ سالم.
مامان لبخندی زد و موهام رو نـ*ـوازش کرد و گفت:
- گفتم که میتونی بگی نه؛ اما وقتی اومدن. الان من واقعا نمیتونستم به خانم کیانمهر نه بگم.
اول سری تکون دادم؛ اما بعد با تعجب بهش نگاه کردم و آروم زمزمه کردم:
- کیانمهر…
و بلند پرسیدم:
- کدوم… کیانمهر؟
با لبخند نگاهم کرد و گفت:
- زن برادر آقا رضا، مهین تاج خانوم.
اخمام رفت توی هم. مهین تاج دیگه کی بود؟ آرومتر پرسیدم:
- منظورم اینه که کدوم پسر کیانمهر؟
اهانی گفت و ادامه داد:
- اسمش سخت بود. این مهین تاج خانومم گفت ولی یادم رفت.
نگاهش کردم و با شک و آروم گفتم:
- دارمان؟
romangram.com | @romangram_com