#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_323
- بله. فردا شب ساعت هفت در خدمتیم.
و تلفن رو گذاشت سر جاش. مات به تلفن نگاه کردم. سرم رو بالا آوردم و بیحرف به مامان نگاه کردم که گفت:
- چیه؟
پوفی کردم و گفتم:
- مامان من که گفتم نه. چرا گفتی بیان؟
نگاهم کرد و گفت:
- نمیتونستم نه بگم.
با تعجب نگاهش کردم و اعتراض کردم:
- مامان، یعنی چی نمیتونستم؟ زندگی منهها.
چپچپ نگاهم کرد و گفت:
- ننه من غریبم؛ بازی درنیار. از خداتم باشه.
با چشمهای متعجب بهش زل زدم و گفتم:
- مامان، چی میگی؟ انگار شما از خداتونه من برم.
و به حالت قهر بلند شدم و رفتم داخل اتاقم و در رو محکم بستم.
به حالت قهر بلند شدم و رفتم داخل اتاقم و در رو محکم بستم. نیمساعت بعد، مامان اومد داخل اتاق و کنارم روی تخت نشست. پتو رو روی سرم کشیدم و مثلا خوابیدم که آروم گفت:
- طناز جان، مامان. کدوم پدر و مادری دیدی که دلشون بخواد از بچهشون جدا بشن؟
چیزی نگفتم که ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com