#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_322
همه با هم جیغ میکشیدیم و میخندیدیم. مردم اطراف با لبخند نگاهمون میکردن.
ما واقعا اگه تهران نمیآوردیم باید پشت کنکور مینشستیم؛ چون هیچکدوممون حاضر نبودیم از تهران خارج بشیم و شهر دور بریم. بعد از خبر دادن به خانواده، موبایلهامون رو خاموش کردیم و رفتیم تا کمی تفریح کنیم… هنوز یه هفته از اعلام نتایج کنکور نگذشته بود که یه روز تلفن خونمون زنگ خورد. داشتم با طرلان تلویزیون میدیدم. نیم نگاهی به طرلان انداختم و گفتم:
- یالا. چرا معطلی؟ برو تلفن.
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- خودت برو. به من چه؟
پوفی کردم و تلویزیون رو بستم و گفتم:
- باشه. پس برنامه کودک، بیبرنامه کودک.
میدونست زورش بهم نمیرسه پس با حرص بلند شد و تلفن رو برداشت. منم تلویزیون رو باز کردم و مشغول فیلم دیدن شدم. نفهمیدم طرلان چی گفت فقط شنیدم داد زد:
- مامان. تلفن.
مامان با غرغر از آشپزخونه بیرون اومد و تلفن رو برداشت. نیم نگاهی به طرلان که خودش رو پرت کرد روی مبل انداختم و پرسیدم:
- کی بود؟
بیتفاوت، در حالی که به تلویزیون نگاه میکرد، گفت:
- خواستگار.
آهانی گفتم و برگشتم مشغول تلویزیون دیدن بشم. توی خونه ما که کسی نبود که بخوان بیان خواستگاری. مامان که بابا رو داشت. طرلان هم که کوچک بود. پس یعنی…
یهو بهسرعت سرم رو چرخوندم و داد زدم:
- چی؟!
شوکه شد و زل زد بهم. با چشمغره گفت:
- همین که شنیدی. شوهر ندیده.
نگاهی به مامان انداختم که بهنظر میاومد هنگ کرده. سریع بلند شدم از روی مبل و دویدم طرف مامان و جلوش بال بال زدم که بگه نه. که بیخود کسی نیاد خونه. بعد از سکوت طولانی مامان فقط شنیدم که گفت:
romangram.com | @romangram_com