#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_321


سریع سرم رو بالا آوردم و رفتم جلو و به هر بدبختی بود تونستم ببینمش. پلی استیشن داخل دستش بود و با لبخند کـ*ـمرنگی که به ندرت ازش دیده بودم، گفت:

- این برای من بهترین هدیه است. نه وسیله‌های گرون و بی‌ارزش.

همه سکوت کردن که کیانا داد زد:

- حالا نمی‌خوای بگی از طرف کیه؟

سرم رو انداختم پایین و منتظر شدم که با تاخیر، صداش اومد:

- احتمالا از طرف یه دوست.

لبخند آرومی زدم و یعنی من دوستش بودم؟ ولی اونکه نمی‌دونست، من براش فرستادم. سری تکون دادم. سریع از بین جمعیت بیرون اومدم و رفتم داخل دستشویی و در رو محکم بستم و خندیدم. از خجالت قرمز شده بودم. آبی به دست و صورتم زدم و رفتم بیرون و تا آخر مهمونی به همه لبخند می‌زدم…

دو ماهی از اون موضوع گذشته بود و من پایه ثابت مهمونی‌ها شده بودم. فقط به خاطر اینکه اون لبخند رو یه بار دیگه ببینم. منتظر جواب کنکور بودیم ببینیم چی می‌شه. شیدا اومد دنبالمون و با هم رفتیم دکه روزنامه فروشی. صف بسته بودن. مریم زودتر از همه روزنامه‌هامون رو گرفت و همه مشغول شدیم.

اول از همه نازی جیغ کشید.

«روان‌شناسی تهران»

بعدش مریم بود که زبونش بند اومده بود.

«حسابداری تهران»

و شیدا که ریلکس‌تر از همه بود.

«حسابداری تهران»

نوبت من که شد، همه سرهامون برگشت روی روزنامه و با استرس گشتیم.

«روانشناسی تهران»

جیغ بلندی کشیدم که مریم نفس راحتی کشید و گفت:

- خدا رو شکر، به خیر گذشت.


romangram.com | @romangram_com