#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_320

- مامان یعنی ما واقعا دعوتیم؟

چشم‌غره‌‌ای رفت و گفت:

- تو از بس اتفاقی، اتفاقی رفتی مهمونی کیانمهر‌ها این‌بار دیگه گفتن خودمون دعوتش کنیم بهتره و حداقل شأن خودمون رو حفظ کردیم.

من و بابا خندیدیم که طرلان با یه تاپ شلوارک و عینک دودی اومد بیرون اتاق و گفت:

- مامان این لباس برای تولد چطوره؟

مامان با حرص گفت:

- مگه داری میری آنتالیا خیر ندیده؟ برو یه لباس درست بپوش.

طرلان هم مثلا قهر کرد و رفت داخل اتاق و در رو محکم بست. منم از خوش‌حالی روی پام بند نبودم. بالاخره شب تولد رسید. مامان اینا کادو گرفته بودن؛ اما من دلم نیومد کادو نگیرم و طبق قرار قبلی که با خودم گذاشته بودم، تمام پول‌هام رو جمع کردم و براش یه پلی‌استیشن خریدم. نمی‌دونم چرا ولی عشقم کشید این رو براش بگیرم اونم به‌خاطر این بود که خودم عاشقش شده بودم و تقریبا کادو تولد بهونه بود. برای این‌که نفهمه کادو از طرف من بوده، با پیک و به صورت ناشناس براش فرستادم. دل تو دلم نبود که زود به مهمونی برم. تیپ زدم و راهی مهمونی شدیم. هر گروه سنی یه قسمتی از خونه بود. فقط مامان و بابا اینا داخل حیاط بزرگشون بودن. طرلان هم با بچه‌ها یه بخش دیگه از خونه بودن. از اونجایی که شیدا هم بود از اول کنار هم نشستیم. من به اطراف نگاه می‌کردم تا ببینم کِی می‌رسه. بالاخره اومد. از پله‌ها پایین اومد و رفت سمت سالن اصلی و به اپن آشپزخونه، تکیه داد. حتی نگاهی هم به اطراف ننداخت. بالا نشست و منم با لبخند کوچکی دنبالش کردم. شیدا هنوزم از دست آریان شاکی بود. نگاهی به اطراف کردم. همه می‌خندیدن. پوفی کردم و فکر کردم چرا من باید به فکرش باشم؟ ما هم می‌گیم و می‌خندیم. زیر گوش شیدا چیزی گفتم که خندید و همین شروع خندیدن‌هامون شد. داشتم بلند می‌خندیدم که دیدم داره به من نگاه می‌کنه. زل زده بودم داخل چشماش. قلبم یهو خیلی تند زد. کم‌کم خندم رفت. سری تکون داد و سرش رو برگردوند که شیدا زد به بازوم و چیزی گفت که بازم خندم گرفت و هر چی سعی کردم جلوش رو بگیرم نشد و بازم شروع شد. موقع کادو دادن. من کادو مامان اینا رو دادم و آب شدم جلوی جمعیت زیادی که بهم زل زده بودن. نیم نگاهی بهم انداخت و تشکر آرومی کرد و همین صدای تشکر بی‌تفاوت و آروم کافی بود که دلم از خود، بی‌خود بشه. همه کادو داده بودن و داشتن می‌نشستن که یهو دارمان بلند گفت:

- یه‌لحظه.

همه برگشتیم و منتظر ایستادیم. چیزی داخل گوش کیوان گفت و کیوان هم تائید کرد و رفت بالا و سریع با یه بسته داخل دستش برگشت. همه در سکوت نگاهش می‌کردن. دارمان نیم نگاهی به جمع انداخت و گفت:

- یه هدیه دیگه هم هست.

مدام گردن می‌کشیدم ببینم چه خبره ولی دخترها با کفشای ۳۰ سانتی جلوی دیدم رو گرفته بودن. بی‌خیال شدم و برگشتم که برم بشینیم روی مبل که با صداش متوقف شدم:

- پلی‌استیشن.

سریع برگشتم. لبخند بزرگی زدم که شلیک خنده به هوا رفت. نگاهشون کردم که یکی داد زد:

- چه بچگونه. کی این رو آورده؟

یکی دیگه هم گفت:

- واقعا که! عجب آدمای بی‌فکری هستن.

لبخندم رفت. هر کس داشت چیزی می‌گفت که سرم رو انداختم پایین. دارمان داد زد:

- محض اطلاع همگی. این بهترین هدیه امروزه.

romangram.com | @romangram_com