#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_319
و رفت بیرون تا لباسش رو عوض کنه.
اما من، برگشتم به…
***
۱۰ سال قبل
چند ماهی از اینکه فهمیدم با دیدن دارمان کیانمهر یه چیزیم میشه، مصممتر شدم که باهاش حرف بزنم و ازش بیشتر بدونم؛ ولی نمیشد. آخه مشکل این بود که اون کجا و من کجا؟ از طرفی کنکور هم نزدیک بود و سخت درس میخوندیم. شبها تنها با یه امید میخوابیدم، اینکه فردا دارمان رو ببینم. از وقتی که فهمیده بودم که دارمان پزشکی میخونه و درسش هم خوبه مصممتر درس میخوندم و امید داشتم که از این طریق بتونم حداقل دکتر بشم و باهاش همکار باشم.
کنکور بالاخره تموم شد. اواسط تیر، بعد از کنکور بود. یه روز که با بچهها بیرون رفته بودیم شیدا گفت که تولد دارمانه. دیگه نمیدونستم از خوشحالی چیکار کنم. از اونجایی که من رو قطعا دعوت نمیکرد، تصمیم گرفتم براش کادو بخرم و با پست براش بفرستم. خوشحال برگشتم خونه و با خنده به همه سلام کردم. بابا با خنده جوابم رو داد و گفت:
- چه خبره بابا جان؟
شونهای بالا انداختم که مامان نگاهم کرد و پرسید:
- ببینم باز این کیانایِ دهن لق چیزی گفته؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- مگه باید چیزی میگفته؟
پوفی کرد و گفت:
- یعنی نگفته پنجشنبه مهمونی تولد نوه کیانمهر بزرگ دعوتیم؟
اول هنگ کردم؛ اما بعد چشمام گشاد شد و بیحرف تا چند ثانیه به مامان زل زدم و یهو داد زدم:
- چی؟!
گوشش رو گرفت و گفت:
- دختر چرا داد میزنی؟
سریع پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com