#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_318

- یالا. یه لباس درست انتخاب کن.

نگاهم کرد و گفت:

- همین. مگه چشه؟

پوفی کردم و با حرص گفتم:

- این چشم نیست گوشه! کاری رو که میگم بکن.

سری تکون داد و اومد کنارم روی تخت نشست و بی‌حوصله گفت:

- حسش نیست.

نیم نگاهی بهش انداختم و با اخم گفتم:

- به حسش بگو بیاد. چند ساعت دیگه مهمون‌ها می‌رسن. بلند شو عین آدم یه لباس درست و درمون پیدا کن.

داشتم غر می‌زدم که کیوان از بیرون داد زد:

- فعلا من رفتم.

منم داد زدم:

- برو. امشب زود بیا. دیر نکنیا.

چَشمی گفت و صدای در اومد. از داخل کمدش یه کت و شلوار پیدا کردم و بهش دادم و گفتم:

- دختر! امروز خواستگاری توئه. چرا انقدر بی‌حس و حالی؟

نگاهم کرد و در حالی که لباس رو می‌گرفت سمت من، پرسید:

- حالا مگه تو توی خواستگاریت چطوری بودی؟

بعدم خودش جوابش رو، زمزمه کرد:

- بدتر از من.

romangram.com | @romangram_com