#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_317
- بهبه عروس خانوم. احوالتون خوبه؟ حتما خیلی خوشحالی؟
چشمغرهای بهش رفت و گفت:
- آره خیلی. مگه معلوم نیست؟
سری تکون داد و پرسید:
- چرا معلومه.
و خندید که پوفی کردم. کیوان از سر تا پاش نگاه کرد و پرسید:
- ببینم؛ حالا چی میخوای بپوشی؟ بپوش تا من تایید کنم.
نیمنگاهی با چپچپ بهش انداخت و گفت:
- همینا که میبینی، بهعلاوه یه شال.
با چشمهای درشت شده نگاهش کرد و گفت:
- واقعا؟!
لبخند گندهای به من که داشتم نگاهش میکردم زد و گفت:
- آره. زیادی خوبه، نه؟
با حرص بلند شدم و گفتم:
- مسخرهبازی بسه. چی میخوای بپوشی؟
نگاهم کرد و گفت:
- مسخره چیه؟ من کاملا جدی گفتم.
کیوان بلند خندید و من با حرص رفتم سمتش و دستش رو گرفتم و کشیدمش داخل اتاقش. جلوی کمدش نگهش داشتم و خودم نشستم روی تخت و در همون حال گفتم:
romangram.com | @romangram_com