#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_316



با حرص به موبایل نگاه کردم و بی‌شعوری به کیوان گفتم. سری تکون دادم و بی‌اعصاب روی مبل نشستم. گردنم رو فشار دادم که دردش کم بشه. کیوان که اومد خونه. اول از همه میوه و شیرینی‌ها رو گذاشت داخل آشپزخونه و من فقط با خط و نشون، داشتم نگاهش می‌کردم. بعد از این‌که همه پلاستیک‌ها رو گذاشت داخل آشپزخونه، کـ*ـمرش رو صاف کرد و نفس عمیقی کشید.

نگاهش که به من افتاد، خندید و گفت:

طناز عین قاتل‌ها بهم نگاه نکن که تقصیر من نبود.

دست‌به‌سـ*ـینه به مبل تکیه زدم و پرسیدم:

- پس تقصیر کیه؟

شونه‌‌ای بالا انداخت و گفت:

- بچه‌هات و بابای بچه‌هات.

با عصبانیت گفتم:

- به چه حقی بدون اینکه به من بگید…

دستاش رو گرفت بالا و گفت:

- صبر کن. صبر کن. من به طرلان گفتم که بهت بگم. نگفت، مگه نه؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- چه فرقی می‌کنه؟ مهم اینه که تو هم فقط زنگ زدی که خبر بدی. نه اجازه بگیری.

سری تکون داد و گفت:

- به من چه. حرفات رو با دارمان بزن. من فقط این خرید‌ها رو آوردم.

نفس عمیقی کشیدم و از حالت بدبختانش لبخندی زدم که اونم خندید و گفت:

- راستی. تغییراتت بهت میاد.

دستی به صورتم کشیدم و لبخندی زدم. طرلان درحالی حوله رو دور موهاش می‌پیچید و به علت سرما یه لباس یقه اسکی آستین بلند و شلوار گل گلی و ضخیمی پوشیده بود، اومد داخل هال. کیوان با دیدنش لبخند قشنگی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com