#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_315


اخمام کم‌کم رفت توی هم و داد زدم:

- چی؟ به چه اجازه‌ای؟

طرلان هم داد زد:

- به اجازه خودش.

با عصبانیت به در حمام نگاه کردم و گفتم:

- تو خودت رو بشور.

و زمزمه کردم:

- پسره پررو چطور جرعت کرده بچه‌های من رو ببره؟ می‌کشمش.

و با قدم‌های بلندی رفتم سمت اتاقم و موبایلم رو بیرون آوردم و به کیوان زنگ زدم. انگار منتظر زنگم بود. شاد و خندون سلام کرد که داد زدم:

- می‌کشمتون.

بعد از چند ثانیه گفت:

- چته دختر؟ گوشم کر شد.

بازم با عصبانیت ولی آروم‌تر گفتم:

- شما به چه اجازه‌‌ای بچه‌های من رو بردید و به من نگفتید؟ این عملا دزدی محسوب میشه. من می‌تونم…

کیوان وسط حرفم پرید و گفت:

- خب باشه. من الان داخل قنادیم تا نیم‌ساعت دیگه میام اونجا. حرف می‌زنیم.

تا خواستم اعتراض کنم. سریع خداحافظی و بعدشم قطع کرد. با حرص به موبایل نگاه کردم و بی‌شعوری به کیوان گفتم. سری تکون دادم و بی‌اعصاب روی مبل نشستم.




romangram.com | @romangram_com