#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_314

- دیروز. چطور؟

با لبخند گفت:

- خوشگل شدی. چرا من نفهمیده بودم؟

لبخندی داشت می‌اومد روی لبم؛ اما یهو یاد نبود بچه‌ها افتادم و گفتم:

- الان وقت این حرفا نیست. میگم بچه‌ها نیستن.

سری تکون داد و گفت:

- می‌دونم. بچه‌ها خونه نیستن.

با حرص گفتم:

- این رو که خودم گفتم.

بعدم بی‌قرار گفتم:

- حالا چی‌کار کنم؟ نکنه دزدیده باشنشون. نکنه…

طرلان نذاشت ادامه بدم و گفت:

- چی میگی طرلان؟ بچه‌ها خونه دارمانن.

بی‌توجه گفتم:

- معلوم نیست چشون شده که…

یهو به خودم اومدم و تکیه‌‌م رو از دیوار گرفتم و با تعجب گفتم:

- کجا؟

پوفی کرد و در رو بست و داد زد:

- خونه دارمان. دیشب کیوان زنگ زد و گفت بچه‌ها اونجا می‌مونن.

romangram.com | @romangram_com