#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_313


حرصی سری تکون دادم و به کیوان زنگ زدم و سفارش کردم که یادش نره خرید کنه…

از صبح خیلی استرس داشتم. نمی‌فهمیدم دارم چی‌کار می‌کنم. طرلان هم که عین خیالش نبود. انگار نه انگار که خواستگاری اونه. من بیشتر از طرلان استرس داشتم. به‌هر‌حال بچه‌ها رو از دیشب تا حالا ندیده بودم. عجیب بود که تا حالا خوابیده بودن. اصولا روز‌های پنجشنبه معمولا زودتر از همیشه بلند می‌شدن و بازی می‌کردن.

رفتم سمت اتاقشون و در زدم. صدایی نیومد. در رو باز کردم و رفتم داخل و به اتاق شلوغشون نگاه کردم و سری از روی تأسف تکون دادم و در حالی که سرم رو برمی‌گردوندم، شروع کردم به غر زدن.

با دیدن تخت خالیشون اعتراضم خفه شد. چند لحظه مات به تخت‌های خالیشون زل زدم و بعد دویدم و رفتم بیرون. داخل دست‌شویی رو نگاه کردم، نبودن. طرلان هم که با زور فرستاده بودم حمام. داخل آشپزخونه و هال هم نبودن. رفتم داخل حیاط، کسی نبود. نگران برگشتم داخل خونه و رفتم سمت حمام و در زدم. چون آب باز بود، طرلان نشنید. محکم به در کوبیدم و صداش کردم که بعد از چند ثانیه آب قطع شد و طرلان گفت:

- چیه طناز؟

نگران گفتم:

- بچه ها. بچه‌ها خونه نیستن.

از همون جا داد زد:

- بچه‌ها کین؟

عصبانی گفتم:

- صیام و تیام.

آهانی گفتم ادامه داد:

- ببینم مگه قرار بود اینجا باشن؟

اخم کردم و گفتم:

- معلومه چی میگی طرلان؟ اصلا می‌فهمی من چی میگم؟ میگم بچه‌ها خونه نیستن.

لای در رو آروم باز کرد و سرش رو بالا کرد و یهو گفت:

- وای طناز، کی رفتی آرایشگاه؟

دستی به صورتم کشیدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com