#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_312

رفتم سمت حمام و در زدم. صیام داد زد:

- بله.

سرم رو به در نزدیک کردم و گفتم:

- مامان جان درو باز کن بیام و بشورمت.

چند لحظه چیزی نگفت اما بعد از چند ثانیه جواب داد:

- نه. من خودم بلدم، مرد شدم دیگه.

با تعجب به در حمام نگاه کردم و تا خواستم اصرار کنم، صدای آب اومد. برگشتم و رفتم سمت اتاقشون. تیام داشت لباس‌هاش رو از روی تخت جمع می‌کرد. سری تکون دادم و صداش زدم:

- تیام!

نگاهم کرد که پرسیدم:

- صیام چند وقته تنهایی حمام می‌کنه؟

سری تکون داد و گفت:

- نمی‌دونم ولی فکر کنم از اون روزی که بابا بهش گفت.

با کنجکاوی پرسیدم:

- چی بهش گفت؟

نگاهم کرد و روی تخت دراز کشید گفت:

- همین که مرد شده و خودش باید حمام کنه.

ساکت بهش نگاه می‌کردم که پتو رو کشید تا روی سرش و گفت:

- مامان، من می‌خوابم.

سری تکون دادم و گیج بلند شدم و رفتم داخل هال و روی مبل نشستم. این مرد همیشه عجیب بوده و هست. نمی‌فهمم بچه‌ها رو می‌خواد یا نه؟ دوسشون داره یا نه؟ اگه آره که اون همه بی‌توجهی و بی‌مهری چیه؟ البته شایدم کار کیوانه که به بچه‌ها می‌رسه. پوزخندی زدم و حتما کار کیوان بود، مثل همیشه. نگاهی به ساعت کردم، پنج بود. طرلان دیر کرده بود. امروز کلاسش ساعت دو تموم می‌شد. رفتم داخل اتاق و نگاهی به موبایلم کردم، خبری هم ازش نبود. سری تکون دادم و حتما با دوستش بود. رفتم داخل اتاق و لباسم رو عوض کردم. جلوی آینه ایستادم و شونه رو برداشتم که موهام رو شونه بزنم. متوجه شدم که حسابی شلخته شدم. فردا خواستگاری بود و من دوست نداشتم که در اولین دیدار شلخته به‌نظر بیام. سری تکون دادم و خونه رو به مقصد آرایشگاه ترک کردم. بعد از تموم شدن کار آرایشگر، از داخل آینه به خودم زل زدم. موهام کمی مرتب شده بود و ترجیح دادم که همون قهوه‌‌ای بمونه. ابروهام رو مرتب کرده بود که صورتم بازتر نشون می‌داد. بعد از مدت‌ها به خودم رسیده بودم. لبخندی زدم و بعد از حساب کردن، برگشتم خونه. بچه‌ها داشتن بستنی می‌خوردن و فیلم می‌دیدن. لبخندی زدم. مدت‌ها بود این‌طوری ندیده بودمشون. خیلی‌وقت بود که می‌رفتن بیرون و من فقط موقع خواب می‌دیدمشون. سری تکون دادم و بازم برای اطمینان خاطر بهشون یادآوری کردم که فردا باید برن گردش. اون‌ها هم بدون این‌که نگاهم کنن، گفتن که امشب هم دارن می‌رن بیرون.

romangram.com | @romangram_com