#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_311
پرونده رو بست و نگاهم کرد و گفت:
- البته.
پوزخندی زدم و گفتم:
- پس یعنی تو کار درست رو کردی؟
نگاهم میکرد و چیزی نمیگفت. با حرص گفتم:
- باشه. پس منتظر میمونیم. اگر آرزو راضی شد که حق با تو و هر چی تو بگی؛ اما اگه نشد، تو باید جلوی همه از من عذرخواهی کنی.
سری تکون داد و لبخند کجی زد و گفت:
- میبازی.
پوزخندی زدم که گفت:
- اطاعت از دستور من، واسهت گرون تموم میشه.
سری تکون دادم و گفتم:
- حالا میبینی واسه کی گرون تموم میشه.
و رفتم بیرون. نفس عمیقی کشیدم و ترجیح دادم برم خونه. راه افتادم سمت خونه و از سارا خواستم برای فردا مرخصی برام رد کنه. وارد خونه که شدم، صدای تیام میاومد. کیفم رو گذاشتم روی اُپن و رفتم جلو. دیدم داره موهاش رو با حوله خشک میکنه و در همون حال داد زد:
- بیا برو حمام. من اومدم بیرون.
نگاهی به داخل اتاق کردم که صیام بیرون دوید و رفت سمت حمام. رفتم جلوتر که تیام من رو دید و سلام کرد. سری براش تکون دادم و گفتم:
- چیکار دارید میکنید؟
تیام در حالی که میرفت سمت اتاق گفت:
- من حمام بودم الانم صیام رفت داخل.
romangram.com | @romangram_com