#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_310

- تو هیچی نمی‌دونی.

آرزو گفت:

- می‌دونم می‌میرم. این کافی نیست؟

سِرمش رو چک کرد و با پوزخند گفت:

- می‌دونی که مادرت هم می‌میره؟

این‌بار دیگه آرزو طاقت نیاورد و گوشاش رو گرفت و گفت:

- بسه.

نگاهش کرد و بی‌خیال گفت:

- پس هنوز تصمیمت رو نگرفتی.

و رفت بیرون؛ اما من تمام مدت فقط مات به این صحنه‌ها زل زده بودم. صحنه‌‌ای که این مرد بی‌پروا و بی‌توجه به حال آرزو، تا آخر ماجرا رو براش گفت. سری تکون دادم و مات بلند شدم که در باز شد و بازم رویا جون و آرزو بودن که گریه می‌کردن. سری تکون دادم و با حرص دویدم دنبالش. داخل راهرو نبود. رفتم سمت دفترش و بی‌اجازه منشی در رو باز کردم و با اخم بهش زل زدم. منشی عذرخواهی می‌کرد ازش و اون فقط سری تکون داد و گفت می‌تونه بره. منشی رفت و در رو بست. در حالی که به مانیتورش زل زده بود، گفت:

- خب.

نگاهش کردم و گفتم:

- معلوم هست داری چی‌کار می‌کنی؟ آرزو فقط ۱۷ سالشه. چطوری دلت اومد که اون حرفا رو بهش بگی؟

تندتند نفس می‌کشیدم. کمی رفتم جلو و با خشم گفتم:

- تو فکر کردی که ما خودمون این چیزا رو نمی‌دونستیم؟ محض اطلاع ما خودمونم می‌دونستیم. اون‌وقت جناب‌عالی یهو می‌پری وسط ماجرا و…

نفسم رو به شدت بیرون دادم که پرونده جلوش رو باز کرد و در حالی که بهش نگاه می‌کرد، گفت:

- مشکل همینه.

سری تکون دادم و با تمسخر گفتم:

- آهان. اون‌وقت یعنی این مشکل رو تو تشخیص میدی؟

romangram.com | @romangram_com