#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_309
- اصلا میدونی چرا اسمت رو گذاشته آرزو؟
نگاهم کرد که خودم جواب دادم:
- چون ۱۰ سال یه آرزو بودی و بعد از به دنیا اومدن معجزه شدی. معجزه با تو و خانوادت آشناست. آرزو عقبنشینی نکن. امید مادرت رو نگیر. بهت التماس میکنم. به عنوان یه مادر بهت التماس میکنم.
هنوزم چیزی نمیگفت و حالا اشکهاش همراه قطرههای بارون میباریدن. بغض کرده بودم و راهی برای پس زدنش نبود. صدای در اومد و من برگشتم. با دیدن رویا خانوم، مادر آرزو، و برگشتن آرزو و زمزمه کردن مقدسترین کلمه دنیا، مادر، من بیرون رفتم. پشت در ایستادم و اولین قطره اشکم چکید بهخاطر دختری که عاشقانه مادرش رو دوست داره و ازش فرار میکنه…
دستی به چشمهای پف کردم کشیدم و آبی به صورتم زدم. رفتم سمت اتاق آرزو. دیشب تا صبح هر سهتامون بیدار بودیم.
نشسته بودیم کنار آرزو که در باز شد و اول صدای کفشش و بعد از چک کردن وضعیت آرزو صدای خودش اومد که پرسید:
- خب تصمیم گرفتی؟
سرم پایین بود و فقط داشتم با دستام بازی میکردم؛ اما متوجه شدم که رویا جون طاقت نیاورد و رفت بیرون. نگاهش به برگههای داخل دستش بود. آرزو جواب داد:
- آره.
و با مکث زیادی ادامه داد:
- نمیخوام عمل کنم.
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و نیم نگاهی بهش انداختم که برگهها رو گذاشت روی میز فلزی پایین تخت و زل زد به آرزو و گفت:
- میمیری.
با تعجب سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. چقدر بیملاحظه بود این مرد. انگار نه انگار که داشت با یه دختر ۱۷ساله حرف میزد. با چشمهای درشت شده نگاهش کردم که نگاهم کرد و پوزخندی زد. نگران به آرزو زل زدم که اونم مات داشت بهش نگاه میکرد. با همون پوزخند رو به آرزو گفت:
- با توئم.
آرزو تکونی خورد و آروم جواب داد:
- میدونم.
آروم در حالی که دستش داخل جیباش بود، اومد سمتش و بالای سرش ایستاد و بیتفاوت گفت:
romangram.com | @romangram_com