#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_308
- فراموشش کن.
لبخندی زدم و آروم به بیرون زل زدم. گفتم:
- بارون میاد.
سری تکون داد. نیمنگاهی بهش انداختم که داشت با عشق دستش رو به شیشه میکشید. حسش رو درک میکردم، بهنظر میاومد داره قطرههای بارون رو لمس میکنه حتی از پشت شیشه.
لبخندی زدم و آروم گفتم:
- آرزو! مادرت…
چشماش رو بست و گفت:
- نمیخوام حس خوبم خراب بشه.
سری تکون دادم و با فکر سه روز گذشته، بهش نگاه کردم و گفتم:
- دیگه نه. اینبار تو باید گوش بدی.
چیزی نگفت که شروع کردم:
- کاش فقط یه بار پای صحبتهای مامانت مینشستی. اونوقت میفهمیدی که داری چه اشتباهی میکنی. مادرت برات رویاهایی داره که باورت هم نمیشه. لباس عروس، بچه، دانشگاه، زندگی خوب و همسر خوب. تمام چیزهایی که یه مادر برای بچههاش میخواد و تو تا مادر نشی نمیفهمی. مادر تو حاضره خودش بمیره و تو زنده بمونی.
سرم رو انداختم پایین و با ناراحتی ادامه داد:
- من مامانم رو چند سال پیش از دست دادم. دوسش داشتم. زیاد. تو هم همینطور. مادرت رو دوست داری. زیاد؛ اما میترسی اگر ببینیش تصمیمت عوض بشه.
سری تکون دادم و محکم گفتم:
- باشه. من قبول میکنم. من تسلیم میشم. مادرت هم به زودی از پا در میاد و تسلیم میشه؛ اما اونوقت فقط یه رویا داره. اینکه یه شب فقط تو رو ببینه، فقط صورت تو رو لمس کنه. فقط با تو باشه. صورت خوشگلت رو ببینه، ببـ*ـوسه، گریه کنه و اشکاش رو ازت پنهون کنه.
با زبونم، لبم رو کمی خیس کردم و گفتم:
- اگه تصمیمت هنوز همونه که مادرت فقط یه شب وقت داره تا تمام چیزهایی که یه مادر در طول زندگی بچهش تجربه میکنه رو درک کنه و باهاشون زندگی کنه. آرزو! این فرصت رو از مادرت نگیر.
مکثی کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com