#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_307
سری تکون دادم و گفتم:
- الان مشکلهای بزرگتر از این دارم. اونا رو حل کنم این مهم نیست.
سری تکون داد و با حرص گفت:
- مهمه! خیلی هم مهمه! حالا خودم یه نوبت برات میگیرم.
سری تکون دادم و بیحوصله گفتم:
- نازی، الان نه. خواهش میکنم. اومدم اینجا که کمکم کنید.
نازی چیزی نگفت و تا حدود ساعت سه نظر میدادن و من فقط رد میکردم. تا اینکه تصمیمم رو درباره آرزو گرفتم و برگشتم بیمارستان و مستقیم رفتم اتاق آرزو…
از دو روز پیش تا حالا مدام با آرزو حرف میزدم و فایده نداشت. فردا چهارشنبه بود و باید تصمیمش رو عملی میکرد.
به آسمون نگاه کردم. هوا تاریک شده بود. رفتم سمت اتاق آرزو و در رو باز کردم، بیدار بود و کنار پنجره ایستاده بود. کسی هم داخل اتاق نبود. سری تکون دادم و صدای کفشم رو که شنید برگشت و با دیدنم پوفی کرد و گفت:
- بازم تو؟
آروم خندیدم و گفتم:
- آره. بازم من.
سری تکون داد و گفت:
- خسته نشدی؟
لبخندی زدم و گفتم:
- هر وقت تو از جوابت برگشتی، منم خسته میشم.
سری تکون داد و با تلخندی گفت:
romangram.com | @romangram_com