#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_306

خندیدم و گفتم:

- پررو.

سریع گفت:

- هیچ‌کاری نکن. خودم پنج‌شنبه صبح همه‌چیز رو می‌خرم و میارم.

لبخند آرومی زدم و گفتم:

- مرسی کیوان. فقط…

و سکوت کردم که کیوان صدام کرد:

- طناز.

سری تکون دادم و گفتم:

- راستش من و طرلان به‌جز خاله که کسی رو نداریم. خاله هم که نیست. پس میشه خواهش کنم که به جای برادر بزرگتر بیای؟

مکثی کرد و با لحنی که نتونستم تشخیص بدم که غمگینه یا خوش‌حال، فقط یک کلمه گفت:

- حتما.

لبخندی زدم و بعد از خداحافظی، قطع کردم و وقتی به دفتر رسیدم همه ماجرا رو برای دخترا تعریف کردم و منتظر شدم.

مریم گیج گفت:

- چقدر همه چی قاطی‌پاطی شده.

سری تکون دادم و گردنم رو داخل دستام گرفتم و گفتم:

- آره.

نازی نگران گفت:

- تو هنوز گردنت درد می‌کنه؟

romangram.com | @romangram_com