#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_305
- معلومه که نه.
بازم خندید که در باز شد و خانم راسخ وارد شد. با دیدن خندههای آرزو خندید و آرزو هم با دیدن مادرش لبخندش رو جمعوجور کرد. سری تکون دادم و رو به خانوم راسخ گفتم:
- من بازم میام.
و رفتم بیرون. از حرص قرمز شده بودم. هر چی آب میخوردم، حرصم کم نمیشد. فکر کرده کیه؟
نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم که کمی استراحت کنم. روی مبل داخل اتاقم دراز کشیده بودم، به میز بین مبلها نگاه میکردم و به مشکلات متعددم فکر میکردم. باید به کیوان زنگ میزدم و دعوتش میکردم که حداقل اون بهعنوان یه مرد داخل مراسم خواستگاری حاضر باشه. باید پول سروش رو هر چه زودتر جور میکردم. باید با آرزو بیشتر حرف میزدم. امروز صبح، با دیدن خندههاش واقعا به این نتیجه رسیدم که حیفه دختری مثل اون الان و به این زودی بمیره. پوفی کردم و بلند شدم و رنگ زدم به سارا و گفتم که امروز نوبتها رو تغییر بده. خودم رفتم سمت دفتر. نیاز به حرف زدن با نازی و مریم داشتم. مدت زیادی بود که با هم درست و حسابی حرف نزده بودیم. داخل ماشین که نشستم به کیوان زنگ زدم. با شنیدن الویی که گفت، سریع سلام و احوالپرسی کردم. اونم کوتاه جوابم رو میداد. پرسیدم:
- کیوان میتونی حرف بزنی؟
مکثی کرد و گفت:
- الان آره. بگو میشنوم.
سری تکون دادم و بدون مقدمهچینی گفتم:
- راستش پنجشنبه داره برای طرلان خواستگار میاد.
و منتظر شدم که چیزی بگه. بعد از چند ثانیه داد زد:
- چی؟
گوشی رو از گوشام دور کردم و از دور گفتم:
- گوشم کَر شد. آروم هم بگی میشنوم.
و موبایل رو آروم به گوشم نزدیک کردم که صداش اومد:
- ببینم طناز، راست میگی؟
تائید کردم که خوشحال گفت:
- به سلامتی. انشاءالله نوبت من بشه.
romangram.com | @romangram_com