#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_304

چیزی نگفت و منم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- آرزو خانوم. آره شما راست می‌گی. من ۳۰ سالمه به شما که نمی‌خورم. تو هنوز قشنگ و جوونی چه ربطی به من داری که پیر و زشت شدم.

صدایی از پشت گفت:

- خوبه که می‌دونی.

با بهت به روبروم زل زدم و با حرص به تابلوی بالای سر آرزو نیم نگاهی انداختم.

نام دکتر: دارمان کیانمهر.

چشمام رو بستم و تکون نخوردم. صدای پاهاش اومد و نزدیک تخت شد. آرزو هم برگشت و نگاهش کرد. دندونام رو روی هم فشار دادم و دیگه بدتر از این نمی‌شد. صداش اومد:

- خب. تصمیم گرفتی؟

آرزو نگاهش کرد و تا خواست چیزی بگه من برخلاف میلم جواب دادم:

- نه هنوز.

سرش رو بلند کرد و نیم‌نگاهی بهم انداخت و رو به آرزو گفت:

- با شمام.

با خشم بهش نگاه کردم. عملاً من رو هیچ در نظر گرفت. آرزو نگاه متعجبی به ما کرد و چیزی نگفت که اونم گفت:

- تا چهارشنبه بهت وقت میدم که فکر کنی.

و رفت بیرون. چشمام رو باریک کردم و به مسیر رفتنش با حرص زل زدم. صدای خنده‌ی ریزی از سمت آرزو باعث شد که بهش نگاه کنم. با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:

- چیه؟

اولین بار بود می‌دیدم لبخند بزنه. گفت:

- حسابی ضایع شدی. نه؟

خودم رو گرفتم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com