#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_303
سری تکون داد و گفت:
- یه بار دیگه امتحان کنید. فقط یهبار.
سری تکون دادم و گفتم:
- من واقعا نمیفهمم. یعنی کسی غیر از من نیست؟
نگاهم کرد و گفت:
- فقط شما. فقط یهبار.
مستأصل نگاهش کردم و کلافه زمزمه کردم:
- باشه. میام ولی فقط همین یهبار.
خوشحال شد، سری تکون داد. من رفتم وارد دفتر شدم و به کار مریضها رسیدگی کردم. ساعت ۱۱ بیرون اومدم و رفتم سمت اتاق آرزو. در زدم که آروم صدایی اومد:
- بفرمائید.
وارد شدم که مامانش با دیدن من بهونهای آورد و رفت بیرون. آرزو بعد از اینکه من رو دید سرش رو تکون داد و پشتش رو به من کرد. لبخندی زدم و رفتم جلو. نشستم روی صندلی کنار تخت و آروم صداش زدم:
- آرزو!
محل نداد که لبخندم پررنگ شد و گفتم:
- ببین من فقط اومدم با هم دوست بشیم. همین.
با عصبانیت برگشت سمتم و گفت:
- من دوستی مثل تو نمیخوام.
سری تکون دادم و ناراحت گفتم:
- چرا؟ مگه من چمه؟
romangram.com | @romangram_com