#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_302

- بچه‌ها زیادی با باباشون جور شده بودن.

سری تکون دادم و گفتم:

- خوبه. می‌تونم یه خواهش ازتون بکنم؟

بهم نگاه کردن و تیام گفت:

- آره.

سری تکون دادم و گفتم:

- اگه میشه به...

مکثی کردم و گفتم:

- باباتون بگید که پنج‌شنبه هم برید بیرون و تا آخر شب هم بر نگردید. میشه؟

نگاهم کردن و صیام با خنده گفت:

- آخ جون.

و با سر و صدا رفت بیرون. که نگاهی به تیام کردم. داشت نگاهم می‌کرد. لبخندی زد. بی‌شک خودِ خودِ آرمان بود. آروم اومد کنارم و گفت:

- مامان، بابا چرا با ما زندگی نمی‌کنه؟

سری تکون دادم و با مکث طولانی گفتم:

- از… بابات بپرس.

و سریع بلند شدم تا سوالی نپرسه. اونم سری تکون داد که صیام صداش کرد و با هم رفتیم بیرون. ساعت حدود هشت صبح بود که رسیدم بیمارستان. تا خواستم وارد بخش بشم، مامان آرزو جلوم ظاهر شد. شوکه ایستادم و بهش زل زدم که گفت:

- سلام خانوم دکتر.

چشمام رو بستم و آروم سلام کردم و ادامه دادم:

- خانوم راسخ، خواهش می‌کنم ازتون خودتون رو اذیت نکنید. من واقعا نمی‌تونم.

romangram.com | @romangram_com