#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_301
- نه خوبم.
و بازم سرم رو انداختم پایین. بعد از طلاقم، خونه بابا زندگی میکردم. خیلی بهم رسیدگی میکردن؛ اما بعد از مرگ پدرم یه سری افراد پیدا شدن که ادعا کردن که از بابا پول میخواستن و شدن طلبکار. خونهای که من و طرلان باهاش خاطره داشتیم رو فروختم و پول بدهیهای بابا رو دادم. با پولهای مهریهم که تا حالا بابا اجازه نداده بود بهشون دست بزنم هم این خونه رو خریدم و امرار معاش میکردم.
نکته اینجاست که بعد از مرگ پدرم و بدهیهایی که داشت، دیگه هیچ خبری از عمو و عمههام نبود و منم پیگیر نبودم. البته بابا هم که زنده بود ما با هم رفت و آمد آنچنانی نداشتیم و بعدشم که اینطوری…
سری تکون دادم و کیوان الان تنها کسی بود که داشتیم. با صدای طرلان به خودم اومد:
- طناز مشکل چیه؟ از وقتی بیدار شدیم سر حال نیستی.
لبخند کوچکی زدم و گفتم:
- چیزی نیست. من خوبم.
سری تکون داد که آروم بغـ*ـلش کردم و همین باعث شد دیگه چیزی نگه. کمی از خودم دورش کردم و رفتم سمت اتاق بچه ها. در باز بود. رفتم داخل که دیدم دارن آماده میشن. سری تکون دادم و با لبخند نشستم روی صندلی و گفتم:
- امشب… قراره برید بیرون؟
صیام با خنده گفت:
- آره. امشب قراره با بابا بریم شام بخوریم.
سری تکون دادم که با هیجان ادامه داد:
- راستی مامان اونشب که بابا ما رو برد شهربازی و برامون بستنی خرید، عمو آریان و زن عمو شیدا هم اومده بودن.
سری تکون دادم و بیحال پرسیدم:
- واقعا؟
اینبار تیام جواب داد:
- آره. زن عمو سلام بهتون رسوند و گفت شما دوستشید. راست میگفت؟
سری تکون دادم و لبخند تلخی زدم:
romangram.com | @romangram_com