#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_300

خندیدم و بلند شدم و گفتم:

- حالا هر چی مهم اینه که اونا آخر هفته میان.

آشفته سری تکون داد که سکوت کردم. آروم و با شک پرسیدم:

- طرلان، نکنه به‌خاطر مسائل پارسال…

نداشت ادامه بدم و گفت:

- نه. نه طناز. من اون ماجرا رو فراموش کردم. اینم اصلا به خاطر اون موضوعی که فکر می‌کنی، نیست. من فقط الان آمادگی…

سریع گفتم:

- طرلان!

نگاهم کرد که ادامه دادم:

- اگه این‌طوریه که میگی، پس حرفی دیگه نباشه. این‌بار حرف، حرف منه.

و اومدم بیرون. وارد اتاقم شدم، در رو بستم و به پشت در تکیه زدم و به خودم لبخند زدم. خوب بود که فراموش کرده بود، اگه راست بگه. خوش‌حال بودم، چون اگه این‌جور می‌شد، یعنی طرلان کاملا قضیه رو فراموش کرده. پوفی کردم. اصلا باورم نمی‌شد، اگه طرلان ازدواج می‌کرد، من خاله می‌شدم. وای خدا از تصورش هم قند توی دلم آب می‌شد. اما کم‌کم لبخندی کـ*ـمرنگ شد. آروم رفتم روی تخت نشستم و انگار تازه یادم افتاده بود که داره چه اتفاقی می‌افته. طرلان اگه می‌خواست ازدواج کنه، من که پول نداشتم. پس طرلان هم جهیزیه نداشت، پس کسی هم باهاش ازدواج نمی‌کرد؛ اما… خدا بزرگه فوقش ماشینم رو می‌فروختم. به‌نظرم این سد دوم، بعد از مسئله طلاق من بود؛ البته قضیه طلاق برام کـ*ـمرنگ شده بود. چون توی این مدت، با مشاوره‌هایی که داشتم، فهمیده بودم که اصولا در اجتماع‌های کوچک‌تر مثل شهرستان‌ها مسئله طلاق هنوز جا نیفتاده؛ اما اینجا -تهران- به‌نظرم طلاق عادی‌ترین مسئله زندگی شده. نه این‌که طلاق مسئله خوبی باشه؛ اما الان برای من واقعا مهم بود که خواستگار‌های طرلان درباره یه زن مطلقه چی فکر می‌کنن.

لبخندی که داشت می‌اومد روی لبم بازم با فکر بعدی رفت و تبدیل به اخم شد.

پول سروش رو هم ندارم، اون رو چی‌کار می‌کردم؟ سرم رو داخل دستام گرفتم.

نمی‌دونم چرا یهو این‌همه مشکل رو با هم یادم اومده بود…

با تمام این افکار بالاخره خوابیدم.

از دیشب تا حالا یه مشکل و درد دیگه هم به همه اون مشکلات اضافه شده اونم اینه که من... طرلان... ما... هیچ خانواده‌‌ای نداریم. از خانواده مادریم که یه خاله دارم و اونم خارج از کشوره و از خانواده پدری هم…

اهی کشیدم که طرلان بهم نگاه کرد و پرسید:

- چیزی شده طناز؟

نگاهش کردم و سعی کردم لبخندی بزنم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com