#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_298
سرش رو انداخت پایین و جواب داد:
- چطور؟
پوفی کردم و گفتم:
- متأسفم آرزو دیگه راضی شدنی نیست.
مات نگاهم کرد و با التماس گفت:
- خواهش میکنم خانوم دکتر.
سری تکون دادم و گفتم:
- این دختری که من دیدم، امکان نداره که راضی بشه. شما انقدر آدمای مختلف سراغش فرستادید که آرزو خسته شده و حتی اجازه حرف زدن هم به من نمیده.
چیزی نگفت که گفتم:
- متأسفم.
و رفتم وارد آسانسور شدم و لحظه آخر اشکهایی که داخل چشماش جمع شده بود رو دیدم. سری تکون دادم و رفتم خونه.
بهخاطر دیشب کمی با بچهها سرسنگین بودم. وقتی رفتن بخوابن، رفتم سمت اتاق طرلان. در زدم که بعد از چند ثانیه گفت:
- بفرمایید.
در رو باز کردم و رفتم داخل. نگاهش کردم. اتاقش بر خلاف همیشه کمی شلوغ بود. خودش روی تختش نشسته بود و لپتاپش هم جلوش روی تخت بود. لبخندی زدم و روی تخت نشستم و رفتم سراغ اصل مطلب:
- خب طرلان خانوم. امروز خانوم شکوهی زنگ زد.
با تعجب پرسید:
- خانوم شکوهی دیگه کیه؟
با لبخند گفتم:
- عمه سینا شکوهی. خواستگارت.
romangram.com | @romangram_com