#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_297


مات بهم نگاه کرد. بعد از چند ثانیه پوفی کرد و با حرص زمزمه کرد:

- مامان؟

بعدم نگاهم کرد و جدی گفت:

- خانوم برو بیرون.

با تعجب پرسیدم:

- چرا؟!

نفس عمیقی کشید و گفت:

- به‌خاطر این‌که توی این مدت شما دهمین نفری هستی که سپرده تا با من حرف بزنه.

مکثی کرد و رو به من گفت:

- برو بهش بگو که آرزو تصمیمش رو گرفته و با حرف‌های غریبه و آشنا هم نظرش عوض نمیشه.

بازم به معنای نه سری تکون دادم که عصبی داد زد:

- برو بیرون.

بلند شدم و حس کردم سریع باید بیرون برم. دویدم بیرون و بعد از کمی مکث رفتم سمت آسانسور. در آسانسور باز شد و مامان آرزو بیرون اومد با لبخند پرسید:

- چی شد؟

نگاهش کردم و گفتم:

- خانوم شما معلوم هست چی‌کار کردید؟

با تعجب نگاهم کرد که گفتم:

- خانوم محترم، شما به غیر از من کسانی دیگه رو هم فرستادید. درسته؟


romangram.com | @romangram_com