#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_295
سری تکون دادم و گفتم:
- ببینید من هنوزم مطمئن نیستم که…
حرفم رو قطع کرد و گفت:
- بله متوجهم. حالا یهبار تلاش که اشکالی نداره، داره؟
پوفی کردم و پرسیدم:
- الان میتونم برم داخل؟
سرش رو به نشانه تایید تکون داد و گفت:
- بیداره.
نگاهی به در انداختم که گفت:
- من میرم پذیرش. ظاهرا باید فرمی رو پر کنم.
سری تکون دادم که رفت و نگاهم مسیر رفتنش رو دنبال کرد. برگشتم سمت در. در زدم و آروم رفتم داخل. به تخت نگاه کردم و زل زدم به دختری که موهای طلاییش دوروبرش ریخته بود. چشماش بسته بود. ظاهرا خواب بود و بهنظر میاومد من بدموقع اومدم. سری تکون دادم و خواستم برم بیرون که صدای ضعیفی گفت:
- چیزی شده؟
سریع برگشتم سمتش و رفتم جلوتر. چشمهاش نیمه باز بود و داشت بهم نگاه میکرد. لبخندی زدم، رفتم جلو و گفتم:
- فکر کردم خوابی.
چیزی نگفت که بازم رفتم جلو و بالای سرش ایستادم. گفتم:
- نکنه بیدارت کردم. هان؟
نیم نگاه بیحالی بهم انداخت و بازم سکوت، جوابم بود.
سری تکون دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com