#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_294
نگاهم کرد و دستم رو بیشتر فشار داد و گفت:
- خانوم دکتر، شما مادر شدید؟
سرم رو به بالا و پایین تکون دادم که ادامه داد:
- پس حال من رو میفهمید. بچهم، پارهی تنم داره جلوی چشمام پر پر میشه. نمیتونم بیتفاوت باشم. آرزو رو خدا بعد از ۱۰ سال بهمون داد. اونم با کلی راز و نیاز و خواهش. نمیخوام به این سادگی از دستش بدم. خواهش میکنم خانوم دکتر.
سرم رو بالا بردم، پوفی کردم و آروم گفتم:
- متوجهم؛ ولی باور کنید این کار در تخصص من نیست.
نگاهم کرد و باز تلاش کرد:
- باشه. شما بهعنوان دوست من بیاید. بهعنوان یه آدم و دوست، نه یه روانشناس. باشه؟
سری تکون دادم و نفس کلافهای کشیدم و گفتم:
- بهعنوان یه دکتر که اصلا. بهعنوان یه دوست هم قولی بهتون نمیدم.
خوشحال نگاهم کرد و به معنای جواب مثبت گرفتش. اشکهاش رو پاک کرد و زمزمه کرد:
- ممنونم. من راسخ هستم. من و همسرم هیچوقت این لطفتون رو فراموش نمیکنیم.
سری تکون دادم که برگهای از داخل کیفش بیرون آورد، چیزی نوشت و گفت که منتظرمه. سری تکون دادم که رفت بیرون. نگاهی به کاغذی که گذاشته بود داخل دستم کردم، شماره اتاق بود. سری تکون دادم و بعد از کمی فکر کردن. زنگ زدم به مریم و گفتم نمیام. سرم داد زد که مردم منتظرن و منم عذرخواهی کردم و وسایلم رو برداشتم و رفتم به سارا گفتم که میتونه بره.
رفتم طبقه مذکور. شماره اتاق رو نگاه کردم و رفتم به سمت اتاق.
پشت در اتاقی که خانوم راسخ گفته بود، ایستادم. خواستم در بزنم که صدایی گفت:
- خانوم دکتر.
برگشتم سمت صدا. خود خانوم راسخ بود. با لبخند گفت:
- ممنون که اومدید.
romangram.com | @romangram_com