#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_293
مات بهش نگاه کردم. دلم براش سوخت. آروم گفتم:
- متأسفم.
اشک هاش رو پاک کرد و با صدای دورگه گفت:
- ممنونم.
بازم آروم گفتم:
- ولی من متوجه منظورتون نمیشم. چه کمکی از دست من بر میاد؟
سرش رو بالا کرد و گفت:
- مشکل اینجاست که همهچیز برای عمل حاضره؛ ولی آرزو، اجازه نمیده عملش کنیم. ریسک عمل بالاست. چند تا دکتر مغز و اعصاب گفتن که…
بغض کرد و بهسختی ادامه داد:
- احتمال زنده موندنش کمه. آرزو هم خودش رو باخته و اینکه چند وقت پیش با یه خانواده آشنا شده که مادر خانواده مریض بوده و نیاز به اهدا عضو داشته. آرزو اعتقاد داره که عمل موفقیتآمیز نیست و خب چه بهتر که اون درمان نشه. اینجوری ممکنه یه نفر دیگه مثل اون زن که نیاز داره، با این کار بتونه درمان بشه. راستش پدر آرزو فکر میکنه که مشکل با روانشناس حل میشه نه دکتر.
چیزی نگفتم که دستام رو داخل دستش گرفت و حالا دیگه بیپروا اشک میریخت:
- خواهش میکنم خانوم دکتر. من امروز دیدم شما با اون دختر بچه چطوری صحبت میکردید. دنبالتون اومدم تا شاید شما هم بتونید بهمون کمک کنید و آرزو رو راضی کنید که عمل بشه.
سری تکون دادم. منظورش از دختر بچه، فاطمه بود. دختر آقای مرادی. همون بحث مادر و دختری کذایی. گفتم:
- خانوم من فکر نمیکنم که بتونم این کارو بکنم. تخصص من در مورد یه چیز دیگهست، من…
درحالیکه گریه میکرد، التماس گونه گفت:
- خواهش میکنم. خانوم دکتر. هر چقدر پول بخواید بهتون میدم.
سری تکون دادم و اگر در موقعیت دیگهای بودم و کسی بهم این حرف رو میزد، قطعا میزدم توی دهنش ولی این زن… گفتم:
- خانوم مسئله پول نیست. مسئله اینه که من نمیتونم. اصلا میخواید یکی از دوستام رو بهتون معرفی کنم؟
romangram.com | @romangram_com