#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_292

- بذار برای فردا بهش وقت بده.

نگاهم کرد و گفت:

- می‌گـه کار واجبی داره. گـ ـناه داره بنده خدا.

سری تکون دادم. نشستم و با لبخند گفتم:

- باشه. لطفا بگو بیاد داخل.

سری تکون داد، رفت بیرون و چند دقیقه بعد خانومی وارد شد. نگاهش کردم به نظر خانوم محترمی میومد. حدود ۴۵-۵۰ سالش بود و لباس‌های مرتب و تیره رنگی پوشیده بود. کیف سیاه کوچکش رو محکم فشار می‌داد. تعارف کردم که بشینه. نگاهی به مبل کرد و در حالی که تشکر می‌کرد، نشست. نگاهش کردم و گفتم:

- من در خدمتم.

نگاهم کرد و گفت:

- راستش خانوم دکتر. من یه دختر ۱۷ ساله دارم که الان توی بخش مغز و اعصاب بستری شده.

با تعجب نگاهش کردم. سری تکون دادم و پرسیدم:

- خب.

ادامه داد:

- وقتی پنج سالش بود. متوجه شدیم که حالش زیاد خوب نیست و علائم عجیبی داره. بردیمش پیش متخصص اطفال. ایشونم گفتن چیزی نیست که نگرانش باشیم؛ اما بهتره که آزمایش بده. خب راستش…

فشار دستاش روی کیف بیشتر شد و ادامه داد:

- ترسیدم که مشکلی باشه، پیگیری نکردم و آرزو هم دیگه علائم رو نداشت و ظاهرا حالش بهتر شد؛ اما چند وقت پیش، بازم همون‌طور شد. بردیمش برای آزمایش و بعد از آزمایش، دکتر‌ها پیشنهاد دادن که بریم پیش متخصص مغز و اعصاب. بعد از چند روز که مراجعه کردیم به متخصص و بعد از کلی آزمایش، متوجه شدیم که…

بغض کرده بود و من نم اشک رو داخل چشماش دیدم. نمی‌فهمیدم این چیزها رو چرا داره به من می‌گـه؛ اما آروم بلند شدم کنارش نشستم و گفتم:

- خانوم. حالتون خوبه؟

آروم سرش رو تکون داد و ادامه داد:

- متوجه شدیم که حالش زیاد خوب نیست و باید عمل بشه.

romangram.com | @romangram_com