#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_291


- من شکوهی هستم. عمه سینا شکوهی.

جواب دادم:

- ببخشید به جا نیاوردم.

گفت:

- برای امر خیر مزاحمتون شدم. برای طرلان جان.

اخمم رفت و حالا فهمیدم این خانوم، عمه خواستگار طرلانه. کمی تلفن رو از خودم دور کردم، روی مبل نشستم و صدام رو صاف کردم و گفتم:

- بله. خانوم شکوهی، خوب هستید؟

صداش اومد:

- ممنون. راستش می‌خواستم ببینم کی می‌تونیم با خانواده مزاحمتون بشیم؟

سری تکون دادم و بعد از کمی فکر کردن، گفتم:

- پنجشنبه چطوره؟

مکثی کرد و تکرار کرد:

- پنجشنبه؟ بله مناسبه. مزاحمتون می‌شیم.

گفتم:

- خواهش می‌کنم. منتظرتون هستیم.

بعد از خداحافظی، لبخندی زدم و سری تکون دادم و پشت میز نشستم. امیدوار بودم ماجرای پارسال دوباره تکرار نشه. به سارا گفتم مریض‌ها رو بفرسته داخل. ساعت چهار بود که داشتم آماده می‌شدم که برم دفتر. در زدن و سارا اومد داخل و گفت:

- طناز جان یه خانوم دیگه هم هست.

نگاهش کردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com