#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_290

- فکر کنم.

لبخند آرومی زدم و گفتم:

- شما اون آقا رو می‌شناسید؟

و نامحسوس به اون سمت اشاره کردم. کمی گردن کشید تا درست ببینه و گفت:

- آهان. دارمان رو می‌گید؟ بله. چطور؟

بی‌توجه به سؤالش با لبخند زمزمه کردم:

- دارمان؟

نگاهم کرد و تائید کرد که بهش زل زدم و آروم، با لبخند آرومی با خودم تکرار کردم:

- دارمان…دارمان…دارمان.

و چقدر دیر فهمیده بودم که عاشق پسری شدم به اسم دارمان. دارمان کیانمهر، دومین پسر بزرگ‌ترین پسر کیانمهر بزرگ. یکی از وارثان قدرت و پول کیانمهرها. چقدر دیر فهمیده بودم که توی چند تا مهمونی ساده و شاید از همون اول عاشق شدم.

سری تکون دادم. مرور کردن قسمتی از گذشته دردناکی که پشت سر گذاشته بودم شاید چند دقیقه هم طول نکشید؛ اما به اندازه یه عمر اذیتم می‌کرد.

سریع از پشت میز بلند شدم و سرسری از همه خداحافظی کردم و رفتم سمت اتاقم.

داشتم به سارا سفارش می‌کردم که پرونده‌ها رو مرتب کنه که موبایلم زنگ خورد. ناشناس بود. سری تکون دادم و از سارا عذرخواهی کردم و موبایل رو جواب دادم:

- الو.

صدای خانوم مسنی پشت تلفن اومد:

- الو. سلام. خانوم سمیعی؟

رفتم داخل اتاقم و در رو بستم و به پشت در تکیه زدم و با اخم گفتم:

- بله. شما؟

مکثی کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com