#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_289
- خاله.
مامان برنج رو گذاشت زمین و نگران گفت:
- چیزی شده بود؟ چرا زود قطع کرد؟ چرا با من حرف نزد؟
بابا خندید و فنجون چایی که داخل دستش بود رو روی میز گذاشت و گفت:
- پریناز خانوم. صبوری کن ببینیم طرلان چی شنیده.
مامان سری تکون داد و همه به طرلان زل زدیم. کمی بهمون نگاه کرد و گفت:
- خاله گفت یکی از عروسهای کیانمهر بزرگ مرده.
مامان زد به صورتش و گفت:
-ای وای!
و سریع تلفن رو برداشت و به خاله زنگ زد و نیم ساعت بعد که قطع کرد، توضیح داد که مجلس ترحیمش فرداست.
این رو که شنیدم دیگه روی پاهام بند نبودم. مطمئن بودم که میتونم اونجا یه چیزایی در مورد پسره بفهمم. من فضولتر از این حرفها بودم. باید چیزی رو که میخواستم به دست میآوردم، خصوصا در این مورد. به مامان گفتم که منم باهاشون میرم. مامان مخالفت کرد و گفت که نیازی نیست من برم؛ اما من اول کلی خودم رو لوس کردم و بعدش گفتم که برای احترام به خاله و عمو رضا دارم میرم. با اصرار زیاد راضی شد و قرار شد منم با خانوادهم به مجلس ترحیم برم. وقتی رسیدیم، عین جغد دنبالش گشتم. کنار کیوان و چند تا پسر دیگه ایستاده بودن. تنها چیزی که با دیدنش به ذهنم اومد این بود که زیادی با کت و شلوار مشکی جذابه. با سقلمه مامان به خودم اومدم و یه نهیب هم به افکارم زدم که داشتن زیادی پیش میرفتن. کمی که نشستیم به بهانه خستگی، کلید ماشین رو از بابا گرفتم و بیرون اومدم. پشت یه درخت قایم شدم و بهش زل زدم. سرش پایین بود که مردی از داخل اومد بهش چیزی گفت. اونم سری تکون داد و مرد اومد
سمتی که من ایستاده بودم. از من گذشت و داشت میرفت جلوتر که آب دهنم رو قورت دادم و با ترس رفتم جلو و صداش کردم:
- آقا ببخشید.
نگاهم کرد و با تعجب گفت:
- با من هستید؟!
سرم رو تکون دادم و بعد انداختم پایین و گفتم:
- میتونم چند تا سؤال ازتون بپرسم؟
گیج سرش رو تکون داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com