#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_288

صداش همین طور داشت بالا می‌رفت. نگران صداش زدم:

- شیدا!

نگاهم کرد. پوست سفیدش به قرمزی می‌زد. کمی مانتوش رو تکون داد و گفت:

- اه گرمم شد…

بعدم گارسون رو صدا زد و یه بطری آب رو تا ته خورد. صدای باز شدن در اومد، نگاه کردم که پسره وارد شد. هول شدم و سریع سرم رو برگردوندم تا متوجه نگاهم نشه. بچه‌ها متوجه شدن. نازی پرسید:

- اینه؟

محکم سرم رو تکون دادم که مریم با لبخند گفت:

- خوش‌تیپه. ببینم نکنه عاشقش شدی؟

لبخند مسخره‌‌ای زدم و گفتم:

- نه بابا عشق کدومه؟ فقط یه‌کم کنجکاوم.

خر خودتی خاصی تو نگاهشون بود. به هر حال چیزی نگفتن که شیدا با تعجب گفت:

- واقعا تو در مورد این کنجکاوی؟

بازم محکم سرم رو تکون دادم که پوفی کرد و گفت:

- تو دیوونه‌‌ای؟ تو در مورد یه کیانمهر

کنجکاوی؟ اونم این یکی؟

خواست ادامه بده که با اومدن غذا از خوش‌حالی ساکت شد و فقط خورد. آروم‌آروم می‌خوردم. واقعا چرا این کارو کردم؟ اصلا چرا بین این همه رستوران اومدم اینجا که اونم باشه. واقعا چرا؟ به‌خاطر یه کنجکاوی ساده یا به‌قول بچه‌ها شاید… سرم رو محکم تکون دادم حتی فکرشم داشت دیوونه‌م می‌کرد. سعی کردم بی‌توجه باشم و مشغول غذا شدم. اون‌ شب بدون هیچ نتیجه‌‌ای برگشتیم خونه و کیوان هم حتی ما رو ندید. یه هفته گذشته بود و من عجیب، هنوزم در مورد این پسر بی‌نام و نشون کنجکاو بودم.

تلفن زنگ خورد که طرلان برداشت بعد از چند ثانیه قطع کرد. مامان که روی مبل نشسته بود و داشت برنج پاک می‌کرد، عینکش رو داد پایین و با چشم‌های عسلی و قشنگش، گفت:

- کی بود؟

طرلان در حالی که داشت می‌نشست روی مبل و ادامه فیلم رو می‌دید، گفت:

romangram.com | @romangram_com