#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_287
- عشق جدیده؟
شونهای بالا انداختم و منم لب زدم:
- حتما.
سری تکون دادم و نازی هم بالاخره راضی شد.
جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاهی کردم. مانتوی سبز تیره با یه کـ*ـمربند ظریف قهوهای با شلوار قهوهای و شال سبزم بد نبود. کمی برق لب زدم. بابا سر کار بود و نمیتونست برسونتم. به مامان گفتم که با بچهها داریم میریم شام.
تا سر کوچه رفتم و منتظر شیدا شدم. از اونجایی که فقط شیدا گواهینامه داشت و البته ماشین، قرار بود دنبال همه بره. بالاخره اومد. همه خوشکل کرده بودن. با هم رفتیم داخل رستوران. بیتوجه به اطراف راه میرفتیم. فقط یه میز پیدا کردیم و نشستیم. نفس راحتی کشیدم و آروم در حالی که کیفم رو روی میز میذاشتم زیر چشمی به اطراف نگاه کردم. کیوان هنوز نرسیده بود. فقط آریان بود و دو تا پسر دیگه.
منو رو آوردن و ما انتخاب کردیم. مریم آروم پرسید:
- خب حالا پسره اومده؟
بازم زیر چشمی نگاهی به اون سمت کردم. کیوان رسیده بود ولی اون هنوز نیومده بود. سری تکون دادم و زمزمه کردم:
- نه.
نازی چشمغرهای به اون سمت رفت و گفت:
- همین که طرف، دوستِ پسر خالهته دلیل محکمیه که آدم درستی نیست.
شیدا و مریم خندیدن و منم داشتم باهاش بحث میکردم. شیدا که بیتوجه به من داشت به عکسهای غذایی که روی دیوار بود نگاه میکرد یهو گفت:
- اه. بازم این؟
نگاهش کردم. چشماش با خشم بهسمت میز کیوان اینا بود. نازی با تعجب رو به شیدا گفت:
- این دیگه کیه؟
شیدا با حرص گفت:
- همین پسره دیگه. آریان کیانمهر. پسره بیادب. امروز با ماشین از کنارم رد شده هر چی آب داخل چاله بود ریخت روم. حتی برنگشت یه عذرخواهی کنه. احمق، خنگ… معلوم نیست که…
romangram.com | @romangram_com