#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_285


مریم سری تکون داد و موهای قهوه‌ایش رو داخل مقنعه‌‌اش کرد و گفت:

- راستش رو بخوای منم درست و حسابی نفهمیدم که دقیقا می‌خوای چی‌کار کنی؟

پوفی کردم و رو به شیدا که با آرامش داشت کیک می‌خورد، گفتم:

- ببینم تو هم نفهمیدی؟

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

- چرا فهمیدم. قراره بریم یه جایی غذای خوش‌مزه بخوریم.

چشمام رو بستم و با حرص گفتم:

- این‌همه توضیح دادم برات. اون‌وقت تو فقط همین قسمت غذا رو فهمیدی؟

دمغ، گازی به کیکش زد و چیزی نگفت. حرصی نفسی کشیدم و شروع کردم که بازم توضیح بدم:

- ببینید قضیه اینه که کیوان امشب داره با دوستاش میره بیرون. خب منم می‌گم چرا ما نریم و کمی خوش بگذرونیم. هان؟

نازی ریز بینانه نگاهم کرد و گفت:

- طناز موضوع خوردن و خوش گذروندن نیست. موضوع اینه که چرا؟

پرسیدم:

- چی چرا؟

ادامه داد:

- چرا باید بریم دقیقا همون جایی که اونا میرن؟

شیدا که تائید کرد:

- راست میگه. می‌تونیم بریم یه جای دیگه.


romangram.com | @romangram_com