#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_284

با تعجب پرسیدم:

- کجا؟

کیوان خواست چیزی بگه که کیانا جلوی دهنش رو گرفت و با خنده هولی گفت:

- چی‌کار داری کجا می‌ریم؟ سوپرایزه.

خندیدم و مشکوک گفتم:

- باشه.

و نگاهی به کیانا انداختم که مانتو کوتاه و ساده‌‌ای با شلوار جین پوشیده بود. نفس راحتی کشیدم. از تیپ ساده کیوان و کیانا، خیالم راحت شد که جای رسمی نمی‌ریم؛ اما وقتی رسیدیم سر کوچه شیدا اینا، می‌خواستم کیانا رو بکشم که بهم نگفت می‌خوان کجا برن. ته دلم کمی خوش‌حال بودم. اتفاقا می‌تونستم اون پسره رو ببینم. اون‌ شب هم اتفاقی راهی مهمونی شدم. این‌بار کیوان هم شاکی بود. می‌گفت مهمونی‌ها داره زیادتر می‌شه و کیانمهر بزرگ هم دلیلش رو به کسی نمی‌گـه. اون‌ شب بیش از حد مجاز چشمام می‌چرخید. دیگه اون‌قدر این‌جا مهمونی اومده بودم که مثل همیشه مستقیم روی مبلی که گوشه سالن بود و تمام سالن رو می‌شد دید زد نشستم. از شانس بد من اون‌شب پسره نیومد. خیلی دلم می‌خواست از کیانا و کیوان در موردش بپرسم؛ ولی خیلی ضایع بود. توی همین گیر و دار متوجه شدم که کیانمهر بزرگ چقدر بی‌تابه. بعد از مهمونی، کیانا گفت که وقتی من حواسم نبوده کیانمهر بزرگ چند ثانیه به من خیره شده. فرداش با مامان و طرلان برای دیدن خاله رفتیم. داخل اتاق کیانا داشتم درس می‌خوندم. خسته شدم و به کیانا که مشغول چت با حامد بود گفتم که میرم استراحت کنم. از اتاق که بیرون اومدم، دیدم کیوان جلوی در اتاقش داره راه میره و با موبایلش حرف می‌زنه. خیلی وقت بود اذیتش نکرده بودم. الان حسابی دلم می‌خواست حالش رو بگیرم. پشت قفسه کتابی که بین اتاق کیانا و کیوان بود، مخفی شدم و گوشام رو تیز کردم تا موقع مناسب برسه و اذیتش کنم. صداش اومد:

- خب بابا. میام.

ساکت شد؛ اما بعد بلند‌تر گفت:

- ببینم آریان، اون داداش مسخره‌‌ت هم میاد؟

پس آریان بود. سری تکون دادم و گوشم رو بیشتر نزدیک کردم که صداش با یه پوزخند اومد:

- کی؟ من؟ اصلا اون برادر نِفلَت بره گم شه. اگه اون بیاد من نیستما. همه دخترا رو می‌پرونه با اون اخلاق گندش.

لبخندی ناخودآگاه اومد روی لبم. اون پسره رو می‌گفت که بدجوری رو مخ من بود. منتظر جواب آریان شدم. چیزی گفت که کیوان جواب داد:

- خب باشه. فقط گفتی رستوران گلبرگ دیگه. نه؟ همون که داخل خیابون…

و من با دقتی بی‌سابقه آدرس رو حفظ کردم. سریع برگشتم داخل اتاق که کیانا با تعجب بهم نگاه کرد. لبخندی بهش زدم و برنامه‌ها داشتم برای فردا…

نازی با تعجب گفت:

- چی؟

بی‌حوصله نگاهش کردم و گفتم:

- نازی، تا حالا سه‌بار توضیح دادم.

romangram.com | @romangram_com