#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_283
سری تکون دادم. پاهام رو روی تخت دراز کردم و گفتم:
- بههرحال. من به جای تو بودم با سر میرفتم.
سری تکون داد، برگشت نگاهم کرد. کامل اومد روی تخت، جلوم نشست. دستام رو داخل دستاش گرفت و خواهشی گفت:
- میشه تو هم بیای؟ حامد نیست، من تنهام.
سری تکون دادم و گفتم:
- نه بابا. من کیم که بیام اونجا؟ اصلا به من چه؟ بلند شو برو، میخوام عربی بخونم.
انقدر روی مخم کار کرد و ناله کرد که حامد نیست و تنهاست تا راضی شدم که برم.
و با هم راهی مهمونی اونشب شدیم.
اونشب هم تموم شد و من ناخودآگاه، بیاونکه قصد قبلی داشته باشم، تمام مدت دومین پسر بزرگترین پسر کیانمهر بزرگ رو زیر نظر داشتم. یه گوشه ایستاده بود و بدجوری توی فکر بود. نهایت کاری که میکرد، فقط برای پسرا سری تکون میداد و بازم میرفت توی لاک خودش.
بالاخره مامانم اینا برگشتن تهران و منم برگشتم خونه. موقع رفتن خاله بدجوری گریه کرد و عمورضا ازم قول گرفت که بهشون سر بزنم. دو روزی از برگشتن مامان اینا میگذشت و ما چهارتا از صبح میرفتیم کتابخونه تا شب دیر موقع میرسیدیم خونه خودمون. مامان میخواست بره برای طرلان خرید. منم خستگی از درس رو بهونه کردم و در واقع خواستم کمی با کیانا باشم؛ در نتیجه مامان رو راضی کردم و پیش به سوی خونه خاله پریچهر. تا راه افتادم، شب شده بود. همین که از تاکسی پیاده شدم، دیدم کیوان که یه تیپ اسپرت و عادی زده بود، در رو بست. دویدم سمتشون و بلند سلام کردم. کیانا با خوشحالی از ماشین پیاده شد، بغـ*ـلم کرد و زیر گوشم گفت:
- قربون وقت شناسیت بره کیانا.
خندیدم و زیرگوشش گفتم:
- نقشه چیه؟
صدای خاله اومد و از هم جدا شدیم.
سلام کردم که با لبخند بغـ*ـلم کرد. بهش گفتم که چرا اومدم. عمو رضا از ماشین پیاده شد و گفت:
- داره دیر میشه.
بعد رو به من گفت.
- طناز جان میخوای با ما بیای؟
romangram.com | @romangram_com