#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_282



از وقتی از مدرسه برگشتم، همه‌ش داشتم به کار باحالی که پسره کرد فکر می‌کردم و می‌خندیدم. فردا شبش مامان زنگ زد و گفت تا دو روز دیگه از بوشهر میان.

اون‌ شب، بعد از این‌که از صبح داخل کتاب‌خونه مدرسه درس خونده بودم، بازم داشتم درس می‌خوندم که کیانا غرزنان وارد اتاق شد.

پرسیدم:

- چی شده باز؟

نگاهم کرد و با حرص گفت:

- اردشیر خان باز مهمونی گرفتن.

با تعجب گفتم:

- اردشیر خان دیگه کیه؟

بی‌حوصله جواب داد:

- کیانمهر بزرگ.

آهانی گفتم و با خنده زدم به شونه‌هاش و گفتم:

- دیوونه، مهمونی مگه بده؟

پوفی کرد و گفت:

- نه؛ ولی این مدت همش خونه کیانمهر بزرگیم. به مناسبت‌های مختلف و الکی‌الکی داره مهمونی می‌گیره. معلوم نیست چه نقشه‌‌ای داره.

سری تکون دادم و گفتم:

- بی‌خیال بابا. برید از مهمونی لـ*ـذت ببرید. دندون اسب پیشکش رو که نمی‌شمارن. شما رو هر شب داره مهمونی آن‌چنانی دعوت می‌کنه یه چیزیم طلب‌کاری؟

نگاهم کرد و کلافه گفت:

- آخه توی این‌هفته، این پنجمین باره.

romangram.com | @romangram_com