#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_281


یکی دیگه شون گفت:

- بچه‌ها داره میاد.

و به‌سمتی زل زدن. نگاهم رفت سمت اون شخص. با تعجب به پسر دوم بزرگترین پسر کیانمهر بزرگ زل زده بودم. پس داشتن در مورد این حرف می‌زدن. پوفی کردم و با خودم گفتم:

- این کجاش جذابه؟

یکی از همون دخترا انگار حرف من رو شنیده باشه گفت:

- به‌نظر من چشماش خیلی جذابن. چشم سیاه کم پیدا میشه.

به چشماش زل زدم. از دور نمی‌دیدم؛ اما با به یاداوردن اون روز که با بی‌تفاوتی تمام داشت بازخواستم می‌کرد که چرا رفتم داخل اتاقش، حرف دخترا رو تایید کردم. چشماش سیاه بودن.

یکی که تازه به جمعشون اضافه شده بود، گفت:

- من میگم به‌خاطر این‌که درسش خوبه، همه عاشقشن.

همون دختر اولی گفت:

- نه بابا. آخه تو تیپش رو ببین.

و مثلا غش کرد. با چِندِش بهشون زل زدم.

همون ادامه داد:

- بذار من برم به بهونه جزوه سمتش ببینم چطوری می‌تونم مخش رو بزنم.

با تعجب و کنجکاوی بهشون زل زدم. دختره رژلبش رو پررنگ کرد، موهاش رو بیشتر ریخت بیرون و رفت جلو. صداشون رو می‌تونستم بشنوم. دختره با ناز جزوه‌‌ش رو خواست. پسره نیم نگاهی به جلوش انداخت و صداش اومد:

- من جزوه ندارم.

و ول کرد، رفت. اول مات بهش نگاه کردم؛ اما بعد نا خودآگاه زدم زیر خنده. خیلی عالی بود. دختره رو ترور شخصیتی کرد. چندتا لایک بهش دادم. از اونجایی که دلم می‌خواست به این دخترا، به خاطر حرکات زننده‌شون تیکه بندازم از این کار پسره خیلی کیف کردم. سری تکون دادم و بالاخره مریم پیدا شد و ما برگشتیم مدرسه.




romangram.com | @romangram_com