#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_280

- رو کنید ببینم چقدر پول دارید.

چند لحظه بعد، نگاهی به دستم که همش سکه بود کردم. سری تکون دادم و رو به مریم گفتم:

- ببینم با یه کیک سیر میشی؟

سری تکون داد که شیدا اعتراض کرد:

- پس ما چی؟

چشم‌غره‌‌ای بهش رفتم و گفتم:

- با این سکه‌ها؟ چهارتا کیک و آب میوه؟ ممکنه؟

پوفی کرد و چیزی نگفت که دست مریم رو گرفتم و از خانم خادمی با خواهش و التماس اجازه گرفتیم که بریم بوفه دانشگاه. من و مریم با هم رفتیم و با بدبختی سه تا کیک خریدیم و راهی شدیم. مریم داشت کیکش رو با لـ*ـذت می‌خورد و می‌رفت. یهو بند کفشم باز شد. خم شدم و بند کفشم رو بستم. بعدم اون یکی رو محکم کردم. بلند که شدم. هر چی نگاه کردم، مریم نبود. سری تکون دادم و رفتم سمت اونجایی که همه ایستاده بودن. شیدا تند کیک رو از دستم قاپید. نازی نگاهی به پشتم کرد و گفت:

- پس مریم کو؟

با تعجب گفتم:

- مگه نیومد؟

و به هم نگاه کردیم. خانوم خادمی که موضوع رو فهمید، گفت که سریع بریم دنبالش. رو به نازی و شیدا گفتم:

- بچه‌ها، مریم اصولا توی پیدا کردن آدرس خنگه. پس خوب بگردید.

سری تکون دادم و از هم جدا شدیم. رفتم سمت بوفه از صاحبش پرسیدم که مریم رو دیده یا نه و اونم گفت که ندیده. قسمتی که به من مربوط بود رو گشتم و بازم به بوفه رسیدم. تندتند نفس می‌کشیدم. خسته خم شدم و به دیوار بوفه تکیه زدم. چند تا دختر ایستاده بودن. ناخودآگاه حرفاشون رو شنیدم:

- ولی خدایی، جذابه.

یکی از دوستاش جوابش رو داد:

- از نظر تو که همه جذابن.

اونم گفت:

- برو بابا.

romangram.com | @romangram_com