#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_279
- نداریم ولی میخوایم برای امتحانا آماده بشیم.
نازی زمزمه کرد:
- جون خودت.
خانوم طالبی مچگیرانه بهم زل زد و گفت:
- تو؟ منظورت از آمادگی برای امتحانات، آمادگی برای آتیش زدن مدرسهست؟
یه عده خندیدن و چند تا از بچهها تایید کردن. خانم طالبی کمی فکر کرد و گفت:
- بچههای تجربی رو امروز داریم میبریم دانشکده علوم پزشکی برای بازدید.
کمی مکث کرد و نگاهش رو یه دور روی همه چرخوند و گفت:
- برای جلوگیری از خراب شدن مدرسه بهتره شما رو هم ببریم. آماده شید. ساعت ۱۰ حرکت میکنیم.
صدای اعتراض بلند شد. نازی داد زد:
- خانم مگه ما تجربی هستیم که بیایم؟
خانم طالبی گفت:
- نه، ولی میاید.
همه التماس کردن که ما رو نبرن ولی از اونجایی که خانم طالبی خیلی یه دنده تشریف داشتن ما رو مجبور کردن که بریم؛ بنابراین همه راهی دانشگاه علوم پزشکی تهران شدیم. اونجا که رسیدیم. با تجربیها میرفتیم جلو و گیج به همهجا نگاه میکردیم. ما چهار تا هم که از اونجایی که خانم طالبی مدام زیر نظر داشتمون هیچ کاری نتونستیم بکنیم. بچههای تجربی داخل آزمایشگاه بودن و ما بیرون با یه ناظم دیگه، خانوم خادمی، نشسته بودیم. ما چهار تا هم به دیوار تکیه داده بودیم. بیحوصله حرف میزدیم که مریم گفت:
- وای، مردم از گرسنگی.
سری تکون دادم و شیدا با ناله گفت:
- آره والا. منم گرسنمه.
ایستادم جلوشون و دستم رو گرفتم سمتشون و گفتم:
romangram.com | @romangram_com