#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_278
- سلام رسوند.
نگاهم به کیانمهر بزرگ رسید و زوم شد روش. لبخند کوچکی زدم. نمیدونم چرا انرژی خوبی بهم میداد. با لبخند بهش نگاه میکردم که نگاهش بهم افتاد. لبخندم پررنگتر شد. چند ثانیه ثابت بهم نگاه کرد و بعد سرش رو برگردوند. رو به شیدا گفتم:
- ببینم حالا کیانمهر بزرگ چی گفت؟
همونطور که سرش پایین بود، گفت:
- هیچی بابا فقط خواست خبر بده که نوهش داره میره خارج درس بخونه.
سری تکون دادم و به اطراف نگاه کردم. خدا رو شکر از اون سه تا خبری نبود. شیدا با خنده گفت:
- طناز بیا ببین نازی و مریم چی میگن.
با خنده بهش نگاه کردم و تا وقتی که برگشتیم با موبایل شیدا مشغول کلکل با نازی و مریم بودیم. بعد از برگشتن از مهمونی من فورا خوابیدم…
سه روزی گذشته بود و مامان اینا هنوز نیومده بودن تهران. اونروز دوتا از معلمهامون نیومده بودن. ما تقریبا چهار ساعت بیکار بودیم و داشتیم آتیش میسوزوندیم. خانم طالبی، ناظم مدرسه، با عصبانیت وارد کلاس شد و گفت:
- چه خبرتونه؟ بچهها کلاس دارن. چی دارید این زنگ؟
صدف، خودشیرین کلاس، گفت:
- اجازه خانوم طالبی! بیکاریم.
با حرص بهش نگاه کردم. مریم آروم گفت:
- بمیری صدف.
نازی هم ادامه داد:
- نمیشد نگه کلاس نداریم؟
سری تکون دادم که خانم طالبی گفت:
- که اینطور. پس کلاس ندارید.
سری تکون دادم و بلند گفتم:
romangram.com | @romangram_com