#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_277
- اینم سومی. این ۱۹ سالشه. تازه کنکور داده.
همزمان پسر سومی هم که داشت میخندید، بهم نگاه کرد و چشمکی بهم زد که هول شدم و به سرفه افتادم. شیدا با نگرانی گفت:
- طناز، چی شدی؟
بلند شد و یه لیوان آب برام ریخت. کمی خوردم که حالم جا اومد. سرم رو انداختم پایین که شیدا پرسید:
- چی شد یهو؟
آروم گفتم:
- هیچی.
سری تکون داد و نشست و نق زد:
- اه. خسته شدم. معلوم نیست کی…
و حرفش رو ادامه نداد. نگاهش کردم ببینم چرا ادامه نمیده که دیدم فقط زل زده به یه نقطه. خیلی ناگهانی تمام سالن پر از سکوت شده بود. با تعجب سرم رو برگردوندم. یه پیرمرد با یه عصای سلطنتی داشت میاومد سمت سکویی که وسط سالن بود. روی سکو که ایستاد، به همه نگاه کرد. گیج و کنجکاو بهش زل زدم. با وجود اینکه به نظر میومد سنش بالاست؛ ولی راست و صاف ایستاده بود و با اقتدار به همه نگاه میکرد. خیلی هم به نظرم آشنا بود. طاقتم طاق شد و آروم از شیدا پرسیدم:
- این کیه؟
آرومتر از من جواب داد:
- کیانمهر بزرگ.
با تعجب سرم رو برگردوندم و مجددا به پیرمرد زل زدم. حس کردم موبایلم باز داره میلرزه. بلندش کردم. مامان بود. آروم از بین جمعیتی که در سکوت ایستاده بودن و گوش میدادن خودم رو به دستشویی رسوندم و با مامان حرف زدم. بعد از نیم ساعت رفتم بیرون. راه افتادم سمت مبل. بازم شلوغ شده بود. ظاهرا سخنرانی تموم شده بود. نشستم کنار شیدا که با لبخند داشت با موبایل بازی میکرد و پرسیدم:
- تموم شد؟
سرش رو بالا آورد و گفت:
- آره. مامانت خوب بود؟
در حالی که سرم رو بالا میکردم، گفتم:
romangram.com | @romangram_com