#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_276

با حرص ادامه داد:

- شیوا اومد بیدارم کرد. اونم با یه پارچ آب.

بلند زدم زیر خنده که چند نفری که کنارمون بودن بهم خیره شدن. شیوا، خواهر بزرگ‌تر شیدا بود که اصلا رحم نداشت. خندم رو کنترل کردم. حس کردم چیزی زیر دستم داره می‌لرزه. فهمیدم موبایلمه و از بس صدا میاد، نشنیدم زنگ بخوره. بیرونش آوردم و نگاهش کردم. مامان پیام داده بود که کجام و حالم چطوره. با لبخند با مامان پیامک‌بازی می‌کردم که صدای حرصی شیدا رو شنیدم:

- اه باز اینا اومدن.

با تعجب، در حالی که سرم زیر بود پرسیدم:

- کیا؟

شیدا توضیح داد:

- همین سه‌تا دیگه. سه‌تا پسر بزرگ‌ترین پسر کیانمهر بزرگ.

با کنجکاوی سرم رو بلند کردم و به شیدا نگاه کردم. دست به سـ*ـینه نشسته بود و با اخم به جلو زل زده بود. به اون سمت نگاه کردم از دور فقط دیدم سه تا پسر کنار هم ایستادن. شیدا گفت:

- فک کنم به ترتیب سن هم ایستادن.

سری تکون دادم و با دقت به اولین پسر نگاه کردم. همزمان شیدا هم توضیح داد:

- این اولی، بزرگ‌ترینشونه. به نظرم ۲۸ سالشه. دانشجوی پزشکی هم هست خیر سرش.

با تعجب به پسره نگاه می‌کردم. اولی اون پسری بود که داشت با کیوان می‌خندید و تازه باهاش آشنا شده بودم و تو همون بار اول هم گند زدم. مطمئنم کیوان هم حسابی پشت سرم حرف زده. هر چی فکر کردم یادم نیومد که اسمش چی بود. هم‌زمان شیدا گفت:

- اسمش هم فکر کنم، آریانه. آره. آریان کیانمهر.

سری تکون دادم و تایید کردم. به پسر بعدی نگاه کردم و شیدا عین زیرنویس گفت:

- اینم دومیه. اخلاقش از اون دوتا بدتره. خیلیم عبوسه.

چشمام تا آخر باز شدن. دومی همون بود که رفتم داخل اتاقش و پررو بازی در آوردم و بعدم فِلِنگ رو بستم و از همه بدتر که احتمالا اون حرکات مسخره من رو جلوی آینه دیده. شیدا گفت:

- اینم دانشجوی پزشکیه. فک کنم ۲۴ سالشه. اسمشم ول کن. هیچ‌وقت درست یادش نگرفتم.

بهتری گفتم و سریع چشم ازش گرفتم و به پسر سومی زل زدم. خدا رو شکر این رو نمی‌شناختم. صدای شیدا بازم اومد:

romangram.com | @romangram_com