#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_275


- زنِ عمو رضا؟

تائید کردم و این‌بار من پرسیدم:

- تو چی؟ با کی اومدی؟ اصلا چی شد که اومدی؟

بی‌حوصله پوفی کرد و گفت:

- با مامان و بابا. ولی‌ ای کاش بیشتر مقاومت می‌کردم و نمی‌اومدم.

پرسیدم:

- چرا؟

نیم نگاهی به دور تا دور سالن انداخت و گفت:

- نگاهشون کن. همشون پر از تجمل و زرق و برقن. تو که می‌دونی این جور فضاها رو دوست ندارم.

با لبخند نگاهش کردم. شیدا دختری بود که از نظر من با رفتارها و افکارش زیبا می‌شد. هر چند خودش هم ناز بود. با این‌که خیلی غذا می‌خورد؛ ولی لاغر بود و بلند. چشماش قهوه‌‌ای روشن و پوستش سرخ و سفید بود. ما با نازی و مریم همیشه با هم بودیم. با اینکه شیدا دو سال از ما بزرگ‌تر بود اما هم‌کلاسی بودیم و این تاخیر دو ساله هم به‌خاطر این بود که شیدا به خاطر مریضی که توی بچگی داشته، دو سال دیرتر اومد مدرسه. وضع خانواده شیدا از خانواده من و نازی و مریم بهتر بود. بهترین جای تهران خونه داشتن؛ اما شیدا همیشه ساده بود. هیچ‌کس تا وقتی خونه و زندگیش رو ندیده بود، نمی‌فهمید که آدم‌های ثروتمندی هستن. شیدا همیشه از دست این اوضاع شکایت داشت و معمولا توی مهمونی‌ها شرکت نمی‌کرد. همیشه آخر هفته‌ها ما نقشه می‌کشیدیم که شیدا چه‌جوری به مهمونی نره؛ اما معلوم بود این هفته، نقشه شکسته خورده.

لبخندم رو حفظ کردم و به صورت اخموش زل زدم. با خنده گفتم:

- بیخیال شیدا. خودت رو عذاب نده. حالا فعلا که من هستم.

خندید و چیزی نگفت که پرسیدم:

- حالا بگو ببینم چطوری نقشه شکست خورد؟

پوفی کرد و با حرص گفت:

- تقصیر نازی خنگ بود. گفت خودم رو بزنم به خواب. مامانم دلش نمیاد بیدارم کنه، میره و من نمیام مهمونی.

سری تکون دادم و گفتم:

- خب.


romangram.com | @romangram_com