#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_274

- به‌هرحال. من آریانم. پسر عموی کیوان.

سری براش تکون دادم و با لبخند گفتم:

- خوشبختم.

اونم سری تکون داد که مردی اومد سمتشون و چیزی داخل گوش آریان گفت. بعد از اینکه مرد رفت. آریان هم عذرخواهی کرد و رو به کیوان گفت که اونم همراهش بیاد. کیوان هم سفارش کرد که خرابکاری نکنم و رفت. سری تکون دادم. بی‌حوصله داشتم می‌رفتم سمت آشپزخونه که یه لیوان آب بگیرم. یهو چشمم خورد به شیدا که روی مبل نشسته بود. از خوشحالی تشنگی رو یادم رفت و بی‌خیال آب شدم و از دیدن یه آشنا بال درآوردم. رفتم پشتش و صداش زدم:

- شیدا!

آروم برگشت سمتم. با دیدن من اول تعجب کرد؛ اما یهو هم‌زمان با هم جیغ کشیدیم که این جیغ کشیدن هم‌زمان شد با تموم شدن آهنگ و صدامون داخل سالن پخش شد. تمام چشم‌ها به سمت ما برگشت. من و شیدا با لبخند گنده‌‌ای عذرخواهی می‌کردیم. خدا به گروه موسیقی خیر بده که شروع کرد به آهنگ زدن و حواس همه پرت شد. من و شیدا نفس راحتی کشیدیم و نشستیم.

با خنده گفت:

- چقدر خوبه که اینجایی طناز. نمی‌دونی چقدر خوشحالم.

نگاهش کردم و گفتم:

- منم همین‌طور. داشتم می‌مردم از بی‌همدمی.

سری تکون داد و پرسید:

- راستی تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟

نگاهش کردم و گفتم:

- هیچی بابا. خیر سرم اومدم مهمونی.

بازم پرسید:

- با کی اومدی؟ مامانت اینا که نیستن.

سری تکون دادم و جوابشو دادم:

- با خاله‌م اینا اومدم. خاله‌م عروس کیانمهر بزرگه.

آهانی گفت و ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com