#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_273


کیوان پوفی کرد و گفت:

- متاسفانه.

آروم با کفشم زدم داخل کفشش که آخی گفت و خم شد. مرد هم خم شد و پرسید:

- خوبی؟

کیوان سری تکون داد و با حرص گفت:

- آخه کدوم زنی رو دیدی که دلش بیاد من رو بزنه؟ اونم با پاشنه ۱۰ سانتی. بمیری طناز.

با خشم بهش نگاه کردم. جلوی مرده سوتی داد، رفت. همه‌چیز رو لو داد. انگار موشک خورده… دهن لق… مرد با خنده باز نگاهم کرد و پرسید:

- طناز؟

لبخندی خجالت زده‌‌ای، درحالی‌که سرم پایین بود زدم و گفتم:

- آره. من دختر خاله کیوانم.

نگاهش رو از کیوان که صاف ایستاده بود، گرفت و بهم نگاه کرد و با لبخند گفت:

- آهان. پس طناز خانوم شمایید؟

سری تکون دادم و با تعجب پرسیدم:

- شما من رو می‌شناسید؟

سری تکون داد و با خنده گفت:

- معلومه. همیشه ذکر خیرتون هست.

با چشمای باریک شده نگاهی به کیوان انداختم. مطمئنم یه چیز بدی پشت سرم گفته. من امشب کیوان رو می‌کشتم.

مرد از خنده‌‌ش کم شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com