#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_272
اما بلافاصله چشمام رو بستم. مثل همیشه که هر وقت هول میشم، سلام میکنم. الانم گند زدم. بعد از چند ثانیه لای چشمام رو باز کردم که صداش اومد:
- تو کی هستی؟
نگاهش کردم و تکرار کردم:
- من کیم؟
خنده مسخرهای کردم و گفتم:
- من؟!
دیدم منتظر بهم زل زده. سعی کردم از روش بهترین دفاع حملهست استفاده کنم، پس گفتم:
- تو… تو خودت کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟
پوزخندی زد و گفت:
- فک نکنم به تو ربطی داشته باشه که من تو اتاق خودم چیکار میکنم.
اول خواستم در جواب به تو ربطی نداره چیزی بگم؛ ولی بعد با شنیدن ادامه جمله موش شدم و ساکت ایستادم. بیحوصله گفت:
- خب.
نگاهش کردم و آب دهنم رو قورت دادم و تند گفتم:
- به تو ربطی نداره من کیم.
و بهسرعت باد دویدم بیرون. خوشحال از فرار به موقعم، پریدم داخل اون اتاقی که با کیانا بودم.
آبی به صورتم زدم. آرایشم رو تجدید کردم و رفتم بیرون. سعی کردم به خودم مسلط باشم. با اعتمادبهنفس و یه لبخند رفتم پایین. هنوز چراغها باز بود؛ ولی مهمونا ریخته بودن وسط. سری تکون دادم و از بالای پلهها همهجا رو نگاه کردم تا شاید آشنایی پیدا کنم. با دیدن کیوان که با خنده داره با یه نفر که پشتش به منه حرف میزنه، با لبخند رفتم پایین و مستقیم رفتم سمتش. داشتم نزدیکش میشدم که نگاهش به من افتاد. با لبخند تندتند دستم رو براش تکون دادم که سری تکون داد و عین بیچارهها نگاهم کرد. با نگاهش داشت التماس میکرد که نرم سمتش؛ اما من با لبخند حرص دراری به کارم ادامه دادم. کنارش که رسیدم. سلام کردم که پوفی کرد. مردی که داشت میخندید، نگاهی به من کرد و بعدم رو به کیوان گفت:
- میشناسی ایشون رو؟
romangram.com | @romangram_com